آرادآراد، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 1 روز سن داره

آراد قلب مامانی

گردش

روز تعطیل و کار مردا که تمومی نداره طبق معمول بابایی مشغول نون در اوردن و من و مامان تصمیم گرفتیم که پیاده روی امروز بریم کوه هم فال و هم تماشا البته کوه که نه تپه سیاهداران جای قشنگیه  وتازه خیلی سرسبز و چشم نوازه  از خونه ما تا اونجا کلی راهه . ارادم پیاده بردم اونجا کلی ذوق میکنه راه میره و موقع راه رفتن دست چپش رو تا اندازه سرش بالا پایین میاره خلاصه کلی هم لپاش به دلیل کشیدن بیش از اندازه ی عابرین پیاده افتاده بگذریم کم مونده بودیم که به بالا برسیم نشستیم برای استراحت حالا رو به جنگل نشستیم و ناگت گوشت برا اراد پختم و دادم دستش تا بخوره شنیدیم که میگه  : "آقای گوزن عیا نادت دوشت بخور  اقای گوز...
24 ارديبهشت 1390

بوو و

نشسته بودیم و داشتیم گوجه پوست میکردیم شما هم داشتین گوجه میخوردین که یکدفعه صدای ضجت سکوت خونه رو در هم شکست با داد میگفتی :مامانی حاجی بابا بوو و شده اولش چیزی نفهمیدم  از اونجایی که  به هر کدوم از انگشتات اسم یکی از اعضای خانواده رو گداشته بودی متوجه شدم که انگشت  اشاره ی چپت رو داری فوت میکنی و میگی حاجی بابا بوو و شده منم به جای فوت اول یدونه بوس و بغل گنده ازت گرفتم  بعد انگشت حاجی باباییت رو فوت کردم دورت بگردم  قیافه ی اون لحظه هات هیچوقت یادم نمیره عزیزم تا زمان مرگم بهترین روز های زندگیم مال زمانیه که با توآم  نمیخوام بینمون اینقدر وابستگی ایجاد بشه چون جدایی خیلی سخته پسر ناز...
22 ارديبهشت 1390

پیچ در پیچ

خلاصه بعد از چند روز گرفتاری اومدم از یک طرف عمل بابا روز شنبه ۷اسفند دندون در اوردن اراد وخلاصه تولد اراد وبعد تولد جنجالی دایی در روز ۱۳ ام.دوس ندارم زیاد توضیح بدم از دیروزم که کمر بابا وحید و حاجی بابا افتاده به درد و هر دو تو رختخواب خوابیدن .اصلا حوصله توضیح ندارم پسر نازم
14 ارديبهشت 1390

شیرین زبونی

    سلام پسر نازم امید وارم همیشه سالم و سر حال خوش و خرم باشی و جاودانو مث خورشید پایدار و گرم چند روزه بعد از خستگی کار روزانه میام برات تایپ مطالب میکنم همش یهو دستم میخوره پاک میشه الانم اومدم تموم کنم نمیدونم چی شد بازم پر شد خلاصه عزیز دلم به عشق تو دارم مینویسم آخه: خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی دوســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت داااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارم چند روز پیش ۲ تا کار جالب ازت دیدم حیفم میاد که ننویسم ...
14 ارديبهشت 1390

براي اراد نازم

براي اراد نازم                                                                               سلام عزيزم روز بخير   حالت خوبه فرشته زندگيم؟ ماشاالله ماشاالله   اين روزا كلي رفتارات با قبل فرق كرده   وقتي شير ميخواي كلي ...
14 ارديبهشت 1390

دایی ها-28/11/89

امروز دایی  حمید جونم از تهران اومد.میگفت اراد از پشت تلفن شیرین زبونی کرد و دلم هواش رو کرد نتونستم بمونم .ما خیلی دوسش داریم .خلاصه کلی با هم بازی کردن و دایی خواست کمی استراحت کنه ارادی نذاشت یا پاش رو قلقلک میداد یا به قول خودش کمرش رو ماساژ میداد یا جوش در میاورد .فقط میخواست بنده خدا رو اذیت کنه.شب قول داده بودم واسه بابا جون ارادم اش رشته بپزم ،دایی  حمیدم اش دوغ دوس داره خلاصه من به دلیل سرما خوردگی بابا گفتم شام همه خونه ی ما جمع شیم.زنگ زدیم دایی حامد جونم با خانم مهربونش که اراد به زنداییشم میگه دایی و از من که مامانشم ایشون رو بیشتر دوس داره اومدن خونه ما،wow مثل همیشه دست پر، ی ساعت مچی کارتونی با ی  کیسه بوکس ب...
30 بهمن 1389